تبليغاتX
ماندگار
ماندگار

مطالب آموزنده، داستان، شعر و حرف دل


شب يلدا مبارك

يلدا يعني يادمان باشد كه زندگي آنقدر كوتاه است كه يك دقيقه بيشتر با هم بودن را بايد جشن گرفت

يلداتان مبارك

<# FILE_TAGS #>

روي گل شما به سرخي انار ، شب شما به شيريني هندوانه ، خندتون مانند پسته و عمرتون به بلنداي يلدا 

شب يلدا مبارك

<# FILE_TAGS #>

من دارم جمعه مي رم ، فكر نكنم ديگه همديگر رو ببينيم
منو فراموش نكن و بخاطر تمام بدي هام منو ببخش

از طرف پاييز - يلدا مبارك

<# FILE_TAGS #>

ميان دوستان افتاده اي تك ** رخت هندونه ، زلفت عين پشمك
برايت مي زنم اينك پيامك ** شب يلداي تو اي گل ! مبارك

حتي طولاني ترين شب نيز به خورشيد مي رسد ...

محفل آريائي تان طلائي ...
دلهايتان دريائي ...
شاديهايتان يلدائي ...
پيشاپيش مبارك باد ، اين شب اهورائي ...

بيا اي دل كمي وارونه گرديم ، براي هم بيا ديوونه گرديم ، شب يلدا شده نزديك اي دوست
براي هم بيا هندونه گرديم ، شب يلدا مبارك

عمرتون صد شب يلدا * دلتون قدر يه دنيا * توي اين شبهاي سرما * يادتون هميشه با ما
دل خوش باشه نصيبت * غم بمونه واسه فردا

چون تير رها گشته ز چله شده ايم
مهمان شما در شب چله شده ايم
از بركت اين سفره‌ي الوان امشب
تا خرخره خورده ، چاق و چله شده ايم

<# FILE_TAGS #>

شاديتون صد شب يلدا *** دلتون قدر يه دريا *** توي اين شباي سرما *** يادتون هميشه با ما

يلدا مبارك

شنبه سی ام آذر 1387 توسط MMMG |

گل هاي رز عاشقانه

<# FILE_TAGS #><# FILE_TAGS #><# FILE_TAGS #>

<# FILE_TAGS #>

 در سرزمین عاطفه هایم چون گل روئیدی و من باغبانی آموختم ، اما کدام گل احساس باغبان را می فهمد؟ آیا هیچ گلی هست که باغبان را به اندازه ی یک قطره شبنم یا یک گلبرگ بشناسد و دوست بدارد ؟

<# FILE_TAGS #><# FILE_TAGS #><# FILE_TAGS #>

<# FILE_TAGS #>

 هزار شاخه گل تقدیم به آینه شکسته ای که لبخند تو را هزار بار تکرار می کند.

<# FILE_TAGS #><# FILE_TAGS #><# FILE_TAGS #>

براي ديدن بقيه عكس ها به ادامه مطلب برويد


ادامه مطلب

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 توسط MMMG |

جوك ... ج ج ج و و و ك ك ك ... جوك

* غضنفر مشغول شستن ماشينش بود. ازش پرسيدند : چرا از پلاك ماشين شروع كردي؟ جواب داد : آخه دفعه قبل كه ماشينو مي شستم، وقتي به پلاكش رسيدم، ديدم ماشين خودم نيست

* يك روزتركه ميخواسته با ماشين همراه دوست دخترش بره بيرون. به دوست دخترش ميگه من ميام جلوت، تو بگو دربست. دوست دختره يادش ميره، اشتباهي ميگه مستقيم، بعد تركه ميگه مسيرم نميخوره

* رشتيه ميره عسلويه كار كنه، زنش ماهي 2 ميليون براش مي‌فرسته

* غضنفر تو جاده داشته رانندگي ميكرده، يهو ميبينه يه كاميون داره از روبروش مياد، ميزنه رو ترمز ميبينه ترمزش نميگيره. رفيقشو صدا ميكنه ميگه : اصغر اصغر پاشو تصادفو ببين

* دوست رشتیه بهش می گه : چه بچه خوشگلی داری، می گه : حالا یک کاری برای ما کردی هی منت بذار

* ميگن توي اصفهان همه كانديداها براي اينكه صرفه جويي كنن، پوستر تبليغاتي چاپ نكرده بودن. هر روز از يه درختي آويزون مي شدن

* غضنفر پسرش رو میفرسته ژیمناستیک، بعد از یه مدتی میبینه پسرش روز به روز جای اینکه پیشرفت کنه هی داره پسرفت می‌کنه. یک روز میره سر جلسه تمرینشون ببینه چه خبره، میبینه از بچش به عنوان خرک استفاده می‌کنند

* تركه زنگ ميزنه پيتزا فروشي ميگه 2 تا پيتزا ميخواستم. پيتزا فروشي ميگه بنامه؟ تركه ميگه : خدا

* رشتیه زنش زایمان می‌کنه با دسته‌گل می‌ره بیمارستان، می‌گه : مادر شدنت مبارک، زنش می‌گه : ممنون امیدوارم تو هم یه روز پدر بشی

* يه روز غضنفر ميره بانك تا چكش رو نقد كنه. بانكيه بهش ميگه چكه سيباس؟ غضنفر جواب ميده : نه! مال گردوهاي پارساله

* بچۀ رشتیه از مادرش می پرسه، مامان این گردنبند قشنگ رو بزرگ رو بابا برات خریده؟ مامانش می گه : اگه به امید بابات نشسته بودم، الان تو روهم نداشتم

* اصفهانيه تو خواب مي بينه به يه فقيره 1000 تومان داده. بلند مي شه مي گه:  عجب كابوسي بود

* تركه ميره جوراب فروشي به يارو ميگه يه جوراب ميخوام. فروشنده ميگه مردونه ؟ تركه دست ميده ميگه : مردونه

* جشنواره فیلم های تخیلی رشت :
- زن با وفا
- شبی بی عباس آقا
- خوش غیرت
و سیمرغ بلورین به فیلم (پسری که یک پدر داشت) داده شد

* غضنفر ميره پمپ بنزين باكشو پر مي كنه. ميگه : آقا چقدر شد. مأمورجايگاه ميگه : 450 تومان. طرف ميگه : آقا ببخشيد، شاه اومده ؟ يارو ميگه خر گازوئيل زدي

* رفيق غضنفر باباش مرده بوده هي بي تابي ميكرده. دوستاش بهش ميگن برو دلداريش بده. ميره پيشش ميگه : ناپلون رو كه ميشناسي؟ اينهمه جنگ و فتوحات كرد آخرش مرد. انيشتن رو كه ميشناسي؟ اينهمه كشف و اختراع كرد آخرش مرد. باباي تو كه هيچ گهي نبود، تو اينقدر براش بي تابي ميكني

* زنه رشتی مي خوره زمين مي گه : اوا جاذبه تو هم !!!

* اگه گفتين تو رشت به روز پدر چي مي گن؟ يوم الشك

* اصفهانيه داشته رو خودش آب يخ مي ريخته، ميگن : چرا اينجوري ميكني ؟ ميگه : مي خوام سرما بخورم. ميگن چرا ؟ ميگه آخه يه پنيسلين دارم، داره تاريخش ميگذره

* يه رشتي بچه اش را مي اندازه بالا مي افته تو خونه همسايه ميگه مال بد بيخ ريش صاحبش

* پسر از دختره می پرسه : ببخشيد اسم شما چيه ؟ دختر با ادا ميگه :عطر گل ياس اسمم ثرياس و بعد از پسره اسمش را مي پرسه : پسر ميگه : گوز تو هوا پخشه اسمم جهان بخشه

* به غضنفر ميگن : پسرت ركورد شكونده! غضنفر مي‌گه : غلط كرده، من كه پولشو نمي‌دم

* اصفهانيه ميره سربازي وقتي برميگرده بابا و داداشش رو ميبينه كه با كلي ريش جلوي در واستادن! ميزنه زير گريه وميگه من طاقت دارم بگين چي شده ... باباش ميگه فلان فلان شده، چرا ريش تراشو با خودت برده بودي 

* رشتیه میره خواستگاری بهش میگن خونه هم داری؟ میگه رفقا گفتن زن از تو خونه از ما

* رشتیه میره خونشون می بینه دخترش با یه پسره تو خونه تنهاس. میگه چشمم روشن حتماً از فردا سیگارم می کشی ؟

 

دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 توسط MMMG |

آلبوم خدا نشناس از علي عبدالمالكي

<# FILE_TAGS #>

دانلود فول آلبوم

یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 توسط MMMG |

شغل پسر كشيش

<# FILE_TAGS #>

کشيشى يک پسر نوجوان داشت و کم کم وقتش رسيده بود که فکرى در مورد شغل آينده‌اش بکند. پسر هم مثل تقريباً بقيه هم سن و سالانش واقعاً نمی دانست که چه چيزى از زندگى می خواهد و ظاهراً خيلى هم اين موضوع برايش اهميت نداشت.

يک روز که پسر به مدرسه رفته بود، پدرش تصميم گرفت آزمايشى براى او ترتيب دهد. به اتاق پسرش رفت و سه چيز را روى ميز او قرار داد : يک کتاب مقدس، يک سکه طلا و يک بطرى مشروب.

كشيش پيش خود گفت : «من پشت در پنهان می‌شوم تا پسرم از مدرسه برگردد و به اتاقش بيايد. آنگاه خواهم ديد کداميک از اين سه چيز را از روى ميز بر می دارد. اگر کتاب مقدس را بردارد معنيش اين است که مثل خودم کشيش خواهد شد که اين خيلى عاليست. اگر سکه را بردارد يعنى دنبال کسب و کار خواهد رفت که آنهم بد نيست. امّا اگر بطرى مشروب را بردارد يعنى آدم دائم الخمر و به درد نخوری خواهد شد که جاى شرمسارى دارد.»

مدتى نگذشت که پسر از مدرسه بازگشت. در خانه را باز کرد و در حالى که سوت می زد کاپشن و کفشش را به گوشه اى پرت کرد و يک راست راهى اتاقش شد. کيفش را روى تخت انداخت و در حالى که مي خواست از اتاق خارج شود چشمش به اشياء روى ميز افتاد. با کنجکاوى به ميز نزديک شد و آن ها را از نظر گذراند.

کارى که نهايتاً کرد اين بود که کتاب مقدس را برداشت و آن را زير بغل زد. سکه طلا را توى جيبش انداخت و در بطرى مشروب را باز کرد و يک جرعه بزرگ از آن خورد ...

کشيش که از پشت در ناظر اين ماجرا بود زير لب گفت : «خداى من! چه فاجعه بزرگی! پسرم سياستمدار خواهد شد!»

<# FILE_TAGS #>

یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 توسط MMMG |

دانلود آلبوم زيباي رگبار از سياوش قميشي

<# FILE_TAGS #>

دانلود فول آلبوم

شنبه بیست و سوم آذر 1387 توسط MMMG |

ده توصيه معروفترين مشاوران دنيا براى ارتباط با خانواده همسر ؟؟

<# FILE_TAGS #>

نزدیكی و ارتباط با خانواده همسر در نگاه اول و در بدو ازدواج شاید به نظر ترسناك و مشكل بیاید. در اینجا بعضی از نكات اصلی را از زبان باب و شری استراتف روانشناسان معروف برای اینكه سرلوحه خود در ارتباط با آنها قرار دهيد بيان می كنيم :
براي ديدن بقيه مطالب به ادامه مطلب برويد ...


ادامه مطلب

شنبه بیست و سوم آذر 1387 توسط MMMG |

غريبانه

<# FILE_TAGS #>

شـــاخه با ريشـــه خـــــود حس غريبي دارد                باغ امســـــال چه پائيز عجيبي دارد

غنچه، شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر                با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد

خاك، كم آب شده مثــــل كويري تشـــــــنه                شايد از جاي دگر، مزرعه شيبي دارد

سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد                باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد

شنبه بیست و سوم آذر 1387 توسط MMMG |

دستان دعا كننده

<# FILE_TAGS #>

اين داستان واقعي است و به اواخر قرن ۱۵ بر مي گردد

در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 فرزند زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.

يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد ...

آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.

وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت : آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت ميكنم.

تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت : نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت : نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ‌ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده ...

بيش از 450 سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري ميشود.

يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا كننده" ناميدند.

<# FILE_TAGS #>

چهارشنبه بیستم آذر 1387 توسط MMMG |

آرشیو کامل آلبوم های شادمهر عقیلی

<# FILE_TAGS #>

دانلود

چهارشنبه بیستم آذر 1387 توسط MMMG |



همان رنگ و همان روی

همان برگ و همان بار

همان خنده خاموش

در او خفته بسی راز

همان برگ سپید به مَثَل ژاله

ژاله به مَثَل اشک نگون سار

همان جلوه رخسار

نه افسرده شود هیچ، نه پژمرده

که افسردگی روی، خورد آب ز پزمردگی دل

ولی در پس این چهره دلی نیست

گرش برگ و بری هست

ز آب و ز گلی نیست

هم از دور ببینش

به منظر بنشان و بنظاره بنشینش

ولی قصه ز امید هوایی که در او بسته دلت

هیچ مگویش، مبویش

که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند

مبر دست به سویش

که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند

نماند

MMMG.Javdane@Yahoo.com

حرف دل
پیام سلامت
داستان هاي آموزنده
شعر
روابط زناشوئي بهتر
مطالب آموزنده
روانشناسي و فال
SMS ، جوك ، طنز

به نام آنكه ناقوس قلبش آهنگ محبت مي نوازد
ترنم های تنهایی (همه چيز از همه جا)
شرکت تجارت الکترونیک اقتصاد گستر
استاذنا (آیت الله شیخ جواد مروی)
جدیدترین آهنگ های روز دنیا
به نام آنكه عشق را آفريد
عاشقانه، جوك و عكس
گالري عكس عاشقانه
عــصــــــــــــــــرپــدیـده
یادگار (مهشاد جون)
...::: قاصدك :::...
نیروی هوایی ایران
عشق تولدي ديگر
از همه جاي شهر
هميشه با عشق
حقيقت عشق
ابزارهاي مفيد
فراهان همراز
کلبه تنهایی
گروه دیدبان
انجمن 313
الهه تنها
ملکه صبا
كا ام دي
Cavity
ukabe
شاهد
برای همه مفیده
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
دانلودستان
به نام آنکه وجودم ز وجودش به وجود آمده است
برو بچه های فرهیختگان
بی نام بی نام
پورتال دانشجویان رشته های بهداشت
بنده آنی که در بند آنی
معماری پیام نور تهران
تمام ناتمام من با تو تمام می شود
پرنیان هفت رنگ
بیا تو لذت دنیا رو ببر
آغوشی سرد
فروش کارت شارژ
فیلسوف قهرمان
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Designed By ParsTheme صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب