|
دانشمندان دانشگاه فاکس فرانکفورت پس از سه سال تخقیق و جستجو بر روی 520 زن از سر تا سر دنیا و 120 دختر باکره و غیر باکره و چندین تن دیگر نتایج زیر را در مورد خصوصیات و کلاً همه چیز در مورد آنها، فهمیدند:
.
.




.
.



.
.



.
.



.
.



.
.



بله، پس از سالها جستجو و تلاش و کوشش دانشمندان فهمیدند که هیچ چیزی از خانم ها کشف نمی توان کرد و هرچه کشف کردند هیچی نبوده   
یعنی هیچ چیزی را در خانم ها نمی توان فهمید و درک کرد، به عبارتی خانم ها مجهول هستند
من چیکاره ام؟ دانشمندا گفتن؟   
با عرض معذرت از خانمهای عزیز

پیش بابایی رفتم و از ازش می پرسم : «ازدواج چیست؟»، بابایی هم گوشم را محكم می پیچاند و می گوید : «این فضولی ها به تو نیومده، هنوز دهنت بوی شیر میده، از این به بعد هم دیگه توی خیابون با دخترای همسایه ها لی لی بازی نمی كنی، ورپریده!»، متوجه حرف های بابایی و ربط آنها به سؤالم نشدم بابایی پرسید : «خب حالا واسه چی می خوای بدونی ازدواج یعنی چی؟!»، در حالی كه در چشمام از اشك جمع شده بود گفتم : «بابایی بهتر نیست اول دلیل سؤالم رو بپرسید و بعد بكشید؟!»، بابایی با چشمانی غضب آلوده گفت : «نخیر! از اونجایی كه من سلطان خانه هستم و توی یكی از داستان ها شنیدم سلطان جنگل هم همین كار رو می كرد و ابتدا می كشید و سپس تحقیقات می كرد، در نتیجه من، همین روال را ادامه خواهم ...» بابایی همانطور كه داشت حرف می زد یك دفعه بیهوش روی زمین افتاد، باز هم مامانی با ملاقه سر بابا رو مورد هدف قرار داده بود، این روزها مامان به خاطر تمرین های مستمرش در روزهای آمادگی اش به سر می بره و قدرت ضربه و هدفگیری اش خیلی خوب شده،البته پخش سریال جومونگ این اواخر بی تأثیر نبوده. ملاقه با آنچنان سرعتی به سر بابایی اصابت كرد كه با چشم مسلح هم دیده نمی شد.
مامانی گفت : «در مورد چی صحبت می كردین كه باز بابات جو گیر شده بود و گفت سلطان خونه است؟!»، و من جواب دادم : «در مورد ازدواج»، مامانی اخمهاش توی همدیگه رفت و ماهیتابه رو برداشت و به سمت بابایی كه كم كم داشت بهوش می یومد قدم برداشت، مامانی همونطور كه به سمت بابایی می یومد گفت : «حالا می خوای سر من هوو بیاری؟! داری بچه رو از همین الان قانع می كنی كه یه دونه مامان كافی نیست؟! می دونم چكارت كنم!»، مامانی این جمله رو گفت و محكم با ماهیتابه به سر بابایی زد و بابایی دوباره بیهوش شد.
بعد از بیهوش شدن بابایی، مامان ازم خواست كل جریان رو براش توضیح بدم، منهم گفتم كه موضوع انشاء این هفته مون اینه كه «ازدواج را توصیف كنید.»، بابایی كه تازه بهوش اومده بود گفت : «خب خانم! اول تحقیق كن، بعد مجازات كن! كله ام داغون شد!»، و مامانی هم گفت : «منم مثل خودت و اون آقا شیره عمل می كنم، عیبی داره؟!»، بابایی به ماهیتابه كه هنوز توی دستای مامانی بود نگاهی كرد و گفت : «نه! حق با شماست!»، مامانی گفت : «توی انشات بنویس همه ی مردها سر و ته یه كرباسن!»
بابابزرگ كه گوشه ی اتاق نشسته بود و داشت با كانالهای ماهواره ور می رفت و هی شبكه عوض می كرد متوجه صحبت های ما شد و گفت : «نوه ی گلم! بیا پیش خودم برات انشا بگم!»، مامانی هم گفت : «آره برو پیش بابابزرگت، با هشت ازدواج موفق و دوازده ازدواج ناموفقی كه داشته می تونه توضیحات خوبی برات در مورد ازدواج بگه!»
پیش بابابزرگ می روم و بابابزرگ می گوید : «ازواج خیلی چیز خوبی است و انسان باید ازدواج كند... راستی خانم معلمتون ازدواج كرده؟ چند سالشه؟ خوشـ ...»، بابابزرگ حرفهایش تمام نشده بود كه این بار ملاقه ای از طرف مامان بزرگ به سمت بابابزرگ پرتاب شد، البته چون مامان بزرگ هدفگیری اش مثل مامانی خوب نیست ملاقه به سر من اصابت كرد.
به حالت قهر دفترم رو جمع می كنم و پیش خواهر می روم، نمی دانم چرا با گفتن موضوع انشاء در چشمانم خواهرم اشك جمع می شود و وقتی دلیل اشك های خواهرم رو می پرسم می گوید : «كمی خس و خاشاك رفت توی چشمم!»، البته من هر چی دور و برم رو نگاه می كنم نشانی از گرد و خاك نمی بینم، به خواهر می گویم : «تو در مورد ازدواج چی می دونی؟» و خواهرم باز اشك می ریزد.
ما از این انشاء نتیجه می گیریم بحث در مورد ازدواج خیلی خطرناك است زیرا امكان دارد ملاقه یا ماهیتابه به سرمان اصابت كند.

مثلاً مقدمه : مامانم همیشه میگه : «اصولاً زن موجود خوبیست مگر آنكه عكسش ثابت شود!» بابامم میگه : «تاریخ نشون داده كه نیمی از جنایات و كشت و كشتارهای بزرگ جهان زیر سر زنهای پلید یا دست كم به خاطر رسیدن رجال عاشق به وجود نحس آنهاست!» ولی من نه حرف مامانمو تصدیق میكنم و نه حتی حرف بابارو... هر دوی آنها یك جوری با تصعب جنسیتی به قضیه نگاه میكنن، هرچند كه اگر راست و حسینی كلاهمونو قاضی كنیم، در می یابیم كه پدرم پر بدك هم نگفته است! همین «اسكندر» گور به گور شده... فكر میكنین برای چی آنقدر جنجال و آشوب درست كرد؟! خب معلومه دیگه... برای «تائیس» ایكبیری گیسبریده! بگذریم... به قول «سهراب سپهری» : كار ما نیست شناسایی راز گل سرخ. بنابراین زودتر می رویم سر اصل مطلب یعنی می رویم به 100 سال بعد : سال 1488 و اونوقت با یك آدم عادل مثل «فردوسی پور» می نشینیم و نظاره می كنیم كه : چه می كنند این زنها!
زن سیاسی
شك نداشته باشید كه تا 100 سال بعد رئیسجمهور ایران یك زن خواهد بود! حتی اگر رقبای مذكر آنها وعدۀ ماهی Xهزار تومان را بدهند یا بخواهند سربازی را به شغل تبدیل كنند یا با شعار دولت فرهنگی و فرهنگ غیردولتی جلو بیایند و بالاخره حتی اگر دست به افشاگری بزنند!
چند وقت پیش هم نبیرۀ «نوسترداموس» كه اتفاقاً خودش هم یك زن است، در اینباره با شبكۀ BBC Persian گفت و گو كرده و فرموده است: «رئیسجمهور ایران در سال 1488 بدون تردید زنی است با مانتو، روسری و كیف و كفش شكلاتی!»
زن فرهنگی، ادبی، هنری
تمامی اساتید دانشگاه ها، معلمان و دبیران مدارس كلهم در یك طرح غنی سازی (!) تبدیل به زنان تحصیلكرده و حق ضایع شده، این تركیب كاملاً جدید و ساختگی میشوند و یك مصوبه هم منتشر میكنند كه: «مردها به هیچوجه حق تدریس در هیچ مكان عملی را نخواهند داشت؛ حتی شما شوهر عزیز!»
پرفروش ترین كتاب سال 1488 رمانی است به قلم زنی مثلا به نام «بلقیس پیرزاد»! محتوای این كتاب هم احتمالاً دربارۀ این است كه : «من بعد مردها باید تمام كارهای خانه را انجام بدهند و زنها حتی نباید زحمت خاموش كردن یك چراغ، با توجه به سال الگوی مصرف، ترجیحاً كم مصرف! را به خودشان بدهند! چه معنی داره آخه؟! دِ هَه...!»
نسل كارگردانهای مرد به طور كل منقرض میشود! چون زنها در یك اقدام ضربتی روی سینمای ایران چنبره می زنند و برای لحظهای حتی از جای خود تكان نمیخورند. به نظر میرسد كه حتی «اصغر فرهادی» كه تا آنموقع برای خودش بیشتر از اینی كه هست، كسی شده، با تهدید جدی یكی از كارگردانهای مدعی فمنیستی كه ظاهراً معروفترین فیلمش هم «شوهر بس!» است، برای حفظ جان خودش از این عرصۀ زنانه كنار میكشد!
زن اجتماعی
مهریۀ زنان به احترام «رابعه بنت كعب» از شاعران مونث قرن چهارم، به اندازۀ سن شاعرۀ مذكوره تا سال 1488 محسوب میگردد! عروسی زنان تنها در برج میلاد، ایفل و امثالهم برگزار میشود و بالاخره اینكه تمامی مردها خانه دار و منزوی و تمامی زنها به شدت اجتماعی و به شدت كارمند میشوند. با این وجود اصلاً بعید نیست كه تا 100 سال بعد، با توجه به پیشرفت علم پزشكی، دنیا وارونه بشود و حتی مردها به جای زنها وضع حمل كنند!
زن فضایی
«انوشه انصاری» با نگارش مقالهای با عنوان همه جای جهان سرای زن است! موفق به دریافت جایزۀ نوبل می شود و سپس با پولی كه از این جایزه به دست آورده و همچنین اموال منقول و غیرمنقول (!) خودش و همسرش همۀ سیارههای فضایی را خریداری میكند و حتی نام برخی از سیارهها را كه زمخت و مذكر به نظر می رسند مثل «مریخ» یا «پلوتون» به «آرمیتا» و «ایلگار» تغییر می دهد!
مثلاً موخره : لازم به ذكر است كه نویسندۀ این مطلب میتوانست زن هزار و چهارصد و هشتاد و هشتی را در خیلی دیگر از زمینههای دیگر هم تصور كند اما واقعیت این است كه تا همین الانش هم هیچ تضمینی برای حفظ جان وی داده نشده و بدیهی است كه بیش از این دلش نمیخواهد با زبان سرخش، سر شو را به باد بده |