تبليغاتX
ماندگار
ماندگار

مطالب آموزنده، داستان، شعر و حرف دل


بهترین استاد

بهترین استاد

كدام يك از اساتيدم را مي خواهي بشناسي؟!

اساتيد زيادي داشته ام كه هركدام چيزي را به من آموختند و مرا تا هميشه قدرشناس خود كردند.

چطور است آن استادي كه به من قدر شناسي آموخت را به تو معرفي كنم ؟!

سالها پيش مدتي را در جايي بيابان گونه بسربردم و عزيزي چهار ديواري خود را در آن بيابان در اختيار من قرار داد...

يك محوطه بزرگ با يك سرپناه و يك سگ. سگ پير و قوي هيكلي كه براي بودن در آن محيط خلوت و ناامن  دوست مناسبي به نظر مي رسيد...

ما مدتي با هم بودیم و من بخشي از غذاي خود را با او سهيم مي شدم و او مرا از دزدان شب محافظت مي كرد تا روزي كه آن سگ بيمار شد.

به دليل نامعلومي بدن او زخم بزرگي برداشت و هر روز عود كرد تا كرم برداشت. دامپزشك، درمان او را بي اثر دانست و گفت كه نگهداري او بسيار خطرناك است و بايد كشته شود!

صاحب سگ نتوانست اين كار بكند. از من خواست كه او را از ملك بيرون كنم تا خود در بيابان بميرد و من او را بيرون كردم!

ابتدا مقاومت مي كرد ولي وقتي ديد اصرار دارم رفت و هيچ نشاني از خود باقي نگذاشت...

هرگز او را نديدم. تا اينكه روزي برگشت از سوراخي مخفي وارد شده بود، اين راه اختصاصي او بود. بدون آن زخم وحشتناك. او زنده مانده بود و برخلاف همه قواعد علمي هيچ اثري از آن زخم باقي نمانده بود !!!

نمي دانم چكار كرده بود و يا غذا از كجا تهيه كرده بود. اما فهميده بود كه چرا بايد آنجارا ترك مي كرده و اكنون كه ديگر بيمار و خطرناك نبود بازگشته بود در آن نزديكي چهارديواري ديگري بود كه نگهباني داشت و چند روز بعد از بازگشت سگ ، آن نگهبان را ملاقات كردم و او چيزي به من گفت كه تا عمق وجودم را لرزاند :

او گفت كه سگ در آن اوقاتي كه بيرون شده بود هر شب مي آمده پشت در و تا صبح نگهباني مي داده و صبح پيش از اينكه كسي متوجه حضورش بشود از آنجا مي رفته. هرشب...!

من نتوانستم از سكوت آن بيابان چيزي بياموزم اما عشق و قدرشناسي آن سگ و بيكرانگي قلبش مرا در خود خرد كرد و فروريخت. او هميشه از اساتيد من خواهد بود!

استاد من آن كسي است كه به من آموخت كه چگونه همه را استاد خويش ببينم…

هنگامی که می خواهی وظیفه و بایسته خویش را انجام دهی از کسی فرمان نگیر .
ارد بزرگ

دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 توسط MMMG |



همان رنگ و همان روی

همان برگ و همان بار

همان خنده خاموش

در او خفته بسی راز

همان برگ سپید به مَثَل ژاله

ژاله به مَثَل اشک نگون سار

همان جلوه رخسار

نه افسرده شود هیچ، نه پژمرده

که افسردگی روی، خورد آب ز پزمردگی دل

ولی در پس این چهره دلی نیست

گرش برگ و بری هست

ز آب و ز گلی نیست

هم از دور ببینش

به منظر بنشان و بنظاره بنشینش

ولی قصه ز امید هوایی که در او بسته دلت

هیچ مگویش، مبویش

که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند

مبر دست به سویش

که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند

نماند

MMMG.Javdane@Yahoo.com

حرف دل
پیام سلامت
داستان هاي آموزنده
شعر
روابط زناشوئي بهتر
مطالب آموزنده
روانشناسي و فال
SMS ، جوك ، طنز

به نام آنكه ناقوس قلبش آهنگ محبت مي نوازد
ترنم های تنهایی (همه چيز از همه جا)
شرکت تجارت الکترونیک اقتصاد گستر
استاذنا (آیت الله شیخ جواد مروی)
جدیدترین آهنگ های روز دنیا
به نام آنكه عشق را آفريد
عاشقانه، جوك و عكس
گالري عكس عاشقانه
عــصــــــــــــــــرپــدیـده
یادگار (مهشاد جون)
...::: قاصدك :::...
نیروی هوایی ایران
عشق تولدي ديگر
از همه جاي شهر
هميشه با عشق
حقيقت عشق
ابزارهاي مفيد
فراهان همراز
کلبه تنهایی
گروه دیدبان
انجمن 313
الهه تنها
ملکه صبا
كا ام دي
Cavity
ukabe
شاهد
برای همه مفیده
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
دانلودستان
به نام آنکه وجودم ز وجودش به وجود آمده است
برو بچه های فرهیختگان
بی نام بی نام
پورتال دانشجویان رشته های بهداشت
بنده آنی که در بند آنی
معماری پیام نور تهران
تمام ناتمام من با تو تمام می شود
پرنیان هفت رنگ
بیا تو لذت دنیا رو ببر
آغوشی سرد
فروش کارت شارژ
فیلسوف قهرمان
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Designed By ParsTheme صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب