تبليغاتX
ماندگار
ماندگار

مطالب آموزنده، داستان، شعر و حرف دل


گل در بر و می در کف و معشوق بکامست

گل در بر و می در کف و معشوق بکامست 
سلطان جهانم به چنین روز غلامست
گو شمع میارید درین جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمامست
در مذهب ما باده حلالست ولیکن
بی روی تو ای سرو گل اندام حرامست
گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگست
چشمم همه بر لعل لب و گردش جامست
در مجلس ما عطر میامیز که ما را
هر لحظه ز گیسوی تو خوشبوی مشامست
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر
زآنرو که مرا از لب شیرین تو کامست
تا گنج غمت در دل ویرانه مقیمست
همواره مرا کوی خرابات مقامست
از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگست
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نامست
میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز
وانکس که چو ما نیست درین شهر کدامست
با محتسبم عیب مگویید که او نیز
پیوسته چو ما در طلب عیش مدامست

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم

چرا خدا ببخشه زیاد عاشق شدنتو البته اگه عشق ات واقعی باشه در ضمن اون عشق جای خدا رو تو دلت نگیره

پنجشنبه نهم دی 1389 توسط MMMG |

با شعرای ایران زمین

همیشه از شعرهای نو استفاده کردیم، گفتم اینبار سری هم بزنیم به شعرهای سنتی و ماندگار ایران زمین، همچون شمس تبریزی و حافظ شیرازی

گر جان عاشق دم زند، آتش درین عالم زند        وین عالم بی اصل را چون ذره ها بر هم زند

عالم همه دریا شود، دریا ز هیبت "لا" شود        آدم نماند و آدمی، گر خویش با آدم زند

دودی برآید بر فلک، نِی خلق ماند نِی فلک        زان دود ماند آتشی، بر گنبد اعظم زند

بشکافد آندم آسمان، نِی کون ماند نِی مکان        شوری در افتد در جهان، وین سور بر ماتم زند

گه آب را آتش برد، گه آب را آتش خورد        گه موج دریای عدم، بر اشهب و ادهم زند

خورشید افتد در کمی، از نور جان آدمی        کم پرس از نامحرمان، آنجا که محرم کم زند

مریخ بگذارد نری، دفتر بسوزد مشتری        مه را نماند مهتری، شادی او بر غم زند

افتد عطارد در وحل، آتش در افتد در زحل        زهره نماند زهره را، تا پرده خرم زند

نِی قوس ماند نِی قزح، نِی باده ماند نِی قدح        نِی عیش ماند نِی فرح، نِی زخم بر مرهم زند

نِی آب نقاشی کند، نِی باد فراشی کند        نِی باغ خوش باشی کند، نِی ابر نیسان نم زند

نِی درد ماند نِی نوا، نِی خصم ماند نِی گوا        نِی نای ماند نِی نوا، نِی چنگ زیر و بم زند

اسباب در باقی شود، شاقی به خود ساقی شود        جان "ربی الاعلی" گود، دل "ربی الاعلی" زند

بر جه که نقاش ازل، بار دوم شد در عمل        تا نقش های بی بَدَل، بر کسوه معلم زند

حق آتشی افروخته، تا هر چه نا حق سوخته        آتش بسوزد خلق را، بر قلب آن عالم زند

خورشید حق دل شرق او، شرقی که هر دم برق او        بر پوره ی ادهم جهد، بر عیسی مریم زند

...::: غزلیات شمس :::...

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی        دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آیی

دائم گل این بوستان شاداب نمی ماند        دریاب ضعیفان را در وقت توانایی

صد باد صبا اینجا با سلسله می رقصند        این است حریف ای دل تا باد نپیمایی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد        کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی

یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم        رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی

ساقی چمن و گل را بی روی تو رنگی نیست        شمشاد خرامان کن تا باغ بیارایی

ای درد توأم درمان در بستر ناکامی        وی یاد توأم مونس در گوشه تنهایی

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم        لطف آنچه تواند شد حکم آنچه تو فرمایی

فکر خود و رأی خود در عالم رندی نیست        کفر است در این مذهب خود بینی و خود رایی

زین دایره مینا خونین جگرم مِی ده        تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد        شادیت مبارک باد ای عاشق شیدایی

...::: حافظ :::...

سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 توسط MMMG |

شعر نو

تنها شدم
تنها تر از تنهاییه تنها شدم
ویران شدم
ویران تر از ویرانیه ویران شدم
رسوا شدم
رسواتر از رسواییه رسوا شدم
عاشق شدم
عاشق تر از عاشقیه عاشق شدم
مست بودم
خام بودم
سبز بودم
شاد بودم
غرق نیاز و ناز و خواب
سرکش
آزاد بودم
یک آن تلنگر زد بر دلم
برق نگاه نافذش
بی معرفت رحمی نکرد
بر این دل دیوانه ام
آتش زدم
خاکسترم کرد
سوختم
بی جان شدم
سنگ دل
آواره ام کرد و
شکست نازک دلم
آخر نفهمیدم چرا...؟؟؟!!!
زندانی اش بودم ولی
با پا کشید و پس زد
با دست بیچاره دلم
افسوس شیدایی شدم
دردا که رسوایی شدم
ویران شدم
تنها شدم
شیدای چشمانش شدم

 

شاد باش و بخند
که من مات شدم
توی بازیه شطرنج دلت
و شکستم بی صدا
زیر بار عشقی مبهم
و سوال
وسوالی که چرا
دل بستم به دلی سنگ
که سالهاست مردست
شیدا

 

سایه به سایه
رو به رو
هق هق گریه و سکوت
رفت
جدا شدم از او
تکه به تکه
بند بند
قلب منو صدای او
آه خدا دلم کجاست
له شده زیر پای او
غم در خانه میزند
گریه امان نمیدهد
باز کنید
بازه، باز
دوست به خانه میشود
سهم من است از عاشقی
شمع و شب و غم و سکوت
ستاره های بی فروغ
دست نکش به صورتم
دست نکش به صورتم
به خون نشسته اشک من
آه خدا دلم شکست
تکه به تکه
بند بند
پاره به پاره میرود

ارسالی از : شیدا
beautiful_life77200 0@ yahoo.com

یکشنبه هفدهم خرداد 1388 توسط MMMG |

شعر نو

می دانستم که نیستی

اما باز منتظرت می شدم

لحظه ها را پس می زدم

تا به لحظه آمدنت برسم

گریه ها را جمع می کردم

شاید دل سنگ تو را بسوزانند

چشم هایم را به زمین می دوختم

تا گام های خسته ات را بر آنها بگذاری

و برایت می مردم

شاید زودتر تنهایی ام را خسته کنی.......

 

سایه ای بود در خواب من

که هر لحظه بر آب می برد

وجود من

من اما غافل از حیله هایش

باز دوستش داشتم

 

عطر شعری از تو بر گل زدم

تا که یادش باشد

خوبان از هر چه گل برترند

******                ******
**********        **********
**************************
**************************
********************
**************
**********
******
***
*

مهسا قهرمان

شنبه سوم اسفند 1387 توسط MMMG |

مهدي سهيلي

قفس ديدم، رهائي يادم آمد!
تو رفتي، بي وفائي يادم آمد!

چو بانگ نامه بر در كوچه پيچيد
چكيد اشكم، جدائي يادم آمد!

 

نديدي لحظه اي چشم ترم را
شب تنهائي ، رنج آورم را

دلم عاشق ولي مويم سپيد است
ببين آتش ، ببين خاكسترم را

 

خدايا! عشق مهرويان عالم
به رنج بي وفائي ها نيرزد

هزاران سال و ماه آشنائي
به يك روز جدائي ها نيرز

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 توسط MMMG |

مخاطبه شمع و پروانه از بوستان سعدی

مخاطبه شمع و پروانه

شبــي ياد دارم كه چشمم نخفت        شـنيدم كه پروانه با شمع گفت
كه من عاشقم گر بسوزم رواست        تو را گريه و سوزباري چراست؟
بگـــفت اي هـــوادار مسكـين من        بـــرفت انگــبين يـار شيرين من
چــو شيـــريني از من بدر مي رود        چــو فرهادم آتش بسر مي رود

همي گفت و هر لحظه سيلاب درد        فــرو مي دويدش به رخسار زرد
كه اي مدعي، عشق كار تو نيست        كه نه صبر داري نه ياراي ايست
تـــو بگريزي از پيش يك شعله خام        مــن ايستاده ام تا بسوزم تمام
تـــو را آتش عشق اگر پر بسوخت       مرا بين كه از پاي تا سر بسوخت

همه شب در اين گفت و گو بود شمع       به ديــدار او وقت اصحاب، جمع
نـــــرفته ز شــــب همچنان بهره اي        كه ناگه بكشتش پري چهره اي
همي گفت و مي رفت دودش به سر      همين بود پايان عشق، اي پسر
ره ايــــن است اگر خواهي آمــوختن       بــه كشتن فرج يابي از سوختن

مــكن گريه بر گــور مقتول دوست        قــل الـــحمد الله كه مقبـــول اوست
اگر عاشقي سر مشوي از مرض        چو سعدي فرو شوي دست از غرض
فــــدائي نــدارد ز مقصـــود چنگ        وگــــر بــر سرش تيـــر بارند و سنگ
به دريــــا مـــرو گــفتمت زيـــنهار        وگــــر مــي روي تن به طوفان سپـار

<# FILE_TAGS #>

بوستان سعدي

دوشنبه بیست و سوم دی 1387 توسط MMMG |

عاشقانه

<# FILE_TAGS #>

امـروز كه محتاج تـــوأم جاي تو خالي است
                                            فــردا كه بيائي به ســراغم نفســي نيست
تــا آيــنــه رفتــــم كــه بگيـــرم خـبـــر از تـــو
                                            ديدم كه در آن آينه هم جز تو كسي نيست

<# FILE_TAGS #>

خود   شكن   آئينه   شكستن      خطاست

 <# FILE_TAGS #>

يادمان باشد

                                اگر خاطرمان تنها شد

                                                                                                 طلب عشق

ز   هر   بي سر و پائي نكنيم

سه شنبه دهم دی 1387 توسط MMMG |

نامه اي به دوست

<# FILE_TAGS #>

اين نامه ز من كه از تو دورم        خاموش چو راه بي عبورم

بي توست مرا ، جهان ، فراموش        در سينه‌ي من فغان خاموش

خواهم همه با تو راز گفتن        درد دل خسته باز گفتن

صد قصه كنم ز آشنائي        بس گريه ز تخلي جدائي

از حال دلم تو را خبر نيست        دل از دل من شكسته تر نيست

از يار جدا شدن چه زشت است        اين بازي تلخ سرنوشت است

من نايم و تو مرا نوائي        تو جان مني ولي جدائي

بي لذت روح تن چه ارزد؟        با دوري تو وطن چه ارزد؟

بي همنفسان نفس چه باشد؟        بلبل چو رود قفس چه باشد؟

در جان مني ميان جاني        هر جا نگرم تو در مياني

در باغ توئي كه دلپذير است        در ماه توئي كه بي نظير است

در لاله توئي كه دل ربايد        در غنچه توئي كه دل گشايد

در خنده‌ي هر فلق ، توئي تو        در سرخي هر شفق ، توئي تو

در حلقه‌ي گفتگو تو هستي         در پرده‌ي آرزو تو هستي

در چشمه توئي كه تن نواز است        در گريه توئي كه كار ساز است

اين درد فراق ، كي سر آيد؟        ماه تو ز ابر ، كي بر آيد؟

از زحمت صبر ، در فغانم        صبري پس از اين نمي توانم

تا چند كشم ز صبر ، خواري؟        مردم ز فريب بردباري

در راه اميد بس دويدم        ديگر ز اميد نااميدم

رفت از تن من توان پرواز        ترسم كه دگر نبينمت باز

تا روي تو در برابرم نيست        ديدار دوباره ، باورم نيست

آنانكه غم مرا نديدند        ديوار ميان ما كشيدند

در سينه دگر مرا نفس نيست        اين رنج كه ديده ام بس نيست؟

گر بي تو به طرف باغ بودم        دل مرده و بي دماغ بودم

ما را به مصيبت آشنا كرد        دستي كه تو را ز ما جدا كرد

راهم به فضای باغ بسته است        در كنج قفس ، پرم شكسته است

هر گه كه رسد پيامت از دور        ريزد به شب سياه من نور

از دور چو بشنوم صدايت        آن موج لطيف خنده هايت

آيد به تنم تب جواني        بويم همه عطر زندگاني

باور نشود ، مرا كه دوري        چون پرتو ماه ، در حضوري

بانگ تو كه در فضاي سيم است        بر آتش خاطرم نسيم است

اما چه كنم كه وقت بدرود        پيچيد به فضاي سينه ام دود

تو خسته و خسته تر ، منم من        تو بي كس و در به در منم من

اي راحت جانِ درد مندم!        بگذار كه لب فرو ببندم

با حالت گريه نامه بستم        در حال جنون قلم شكستم

<# FILE_TAGS #>

مهدي سهيلي

یکشنبه هشتم دی 1387 توسط MMMG |

كاغذ رنگين

alt

همان رنگ و همان روي
همان برگ و همان بار
همان خنده خاموش
در او خفته بسي راز
همان برگ سپيد به مثل ژاله
ژاله به مثل اشك نگون سار
همان جلوه رخسار
نه افسرده شود هيچ ، نه پژمرده
كه افسردگي روي ، خورد آب ز پژمردگي دل
ولي در پس اين چهره دلي نيست
گرش برگ و بري هست
ز آب و ز گلي نيست
هم از دور ببينش ، به منظر بنشان و بنظاره بنشينش
ولي قصه ز اميد هبائي كه در او بسته دلت
هيچ مگويش ، مبويش
كه او بوي چنين قصه شنيدن نتواند
مبر دست به سويش
كه در دست تو جز كاغذ رنگين ورقي چند نماند

سه شنبه سوم دی 1387 توسط MMMG |

غريبانه

<# FILE_TAGS #>

شـــاخه با ريشـــه خـــــود حس غريبي دارد                باغ امســـــال چه پائيز عجيبي دارد

غنچه، شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر                با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد

خاك، كم آب شده مثــــل كويري تشـــــــنه                شايد از جاي دگر، مزرعه شيبي دارد

سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد                باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد

شنبه بیست و سوم آذر 1387 توسط MMMG |



همان رنگ و همان روی

همان برگ و همان بار

همان خنده خاموش

در او خفته بسی راز

همان برگ سپید به مَثَل ژاله

ژاله به مَثَل اشک نگون سار

همان جلوه رخسار

نه افسرده شود هیچ، نه پژمرده

که افسردگی روی، خورد آب ز پزمردگی دل

ولی در پس این چهره دلی نیست

گرش برگ و بری هست

ز آب و ز گلی نیست

هم از دور ببینش

به منظر بنشان و بنظاره بنشینش

ولی قصه ز امید هوایی که در او بسته دلت

هیچ مگویش، مبویش

که او بوی چنین قصه شنیدن نتواند

مبر دست به سویش

که در دست تو جز کاغذ رنگین ورقی چند

نماند

MMMG.Javdane@Yahoo.com

حرف دل
پیام سلامت
داستان هاي آموزنده
شعر
روابط زناشوئي بهتر
مطالب آموزنده
روانشناسي و فال
SMS ، جوك ، طنز

به نام آنكه ناقوس قلبش آهنگ محبت مي نوازد
ترنم های تنهایی (همه چيز از همه جا)
شرکت تجارت الکترونیک اقتصاد گستر
استاذنا (آیت الله شیخ جواد مروی)
جدیدترین آهنگ های روز دنیا
به نام آنكه عشق را آفريد
عاشقانه، جوك و عكس
گالري عكس عاشقانه
عــصــــــــــــــــرپــدیـده
یادگار (مهشاد جون)
...::: قاصدك :::...
نیروی هوایی ایران
عشق تولدي ديگر
از همه جاي شهر
هميشه با عشق
حقيقت عشق
ابزارهاي مفيد
فراهان همراز
کلبه تنهایی
گروه دیدبان
انجمن 313
الهه تنها
ملکه صبا
كا ام دي
Cavity
ukabe
شاهد
برای همه مفیده
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
دانلودستان
به نام آنکه وجودم ز وجودش به وجود آمده است
برو بچه های فرهیختگان
بی نام بی نام
پورتال دانشجویان رشته های بهداشت
بنده آنی که در بند آنی
معماری پیام نور تهران
تمام ناتمام من با تو تمام می شود
پرنیان هفت رنگ
بیا تو لذت دنیا رو ببر
آغوشی سرد
فروش کارت شارژ
فیلسوف قهرمان
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Designed By ParsTheme صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب